سبحان به مهد میرود
سلام پسر عزیزم 
قربون قدوبالات برم من بس که شما عزیزی . با سه روز تاخیر اومدم برات بنویسم سه روزه که میری مهد کودک ، جونم برات بگه از روز اولی که صبح بیدارت کردم اول که بهونه بابا رو گرفتی و وقتی بهت گفتم از امروز بابا میره سرکار منم باید برم و شما باید بری مهد بدون هیچ بهونه گیری حاضر شدی فقط تنها مشکلت با فرم مهدت بود که دوستش نداشتی و میگفتی داغه (منظورت این بود که گرمه ) چون به شلوارک و نیم آستین عادت کردی نمی پوشیدیش اما بدون اینکه منو اذیت کنی زودی حاضر شدی و با هم رفتیم مهد 
وقتی رفتیم اونجا تا نیم ساعت خودم بودم و شما با دیدن بچه هایی که گریه میکنن با تعجب محیط رو برانداز میکردی اما یکم که با مربیت آشنا شدی من یواشکی فرار کردم اما بعد تماس گرفتم و حالت رو پرسیدم که گفتن داری بازی میکنی و یادت رفته .
اسم مربیت میناست که شما بهش میگی مینا جون و تو این سه روز خوب بهش عادت کردی به طوریکه صبحها بیدار میشی و میگی بریم پیش مینا جون .
ظهر روز اول یک سی دی بره ناقلا برات گرفتم و دادم به مینا جون که بهت بده تا هم تشویقت کنیم هم دلگرم بشی به مهدکودک ، روز دوم هم برات خمیر بازی گرفتم که شما خمیرها رو با شکلات اشتباه گرفتی و گازشون زدی که مامانی سریع متوجه ات شد و برات توضیح داد که اینا برا بازیه نه خوردن و شما آقای من سریع درک کردی .
اسم دوستای جدیدت متین ، امیرمحمد ، زهره است البته چندتا دیگه ام هستن که من اسمشون رو یاد ندارم .
میناجون میگفت شما خیلی پسر خوب و حرف گوش کنی هستی و اصلا اذیتش نمیکنی فقط تنها کاری که میکنی اینه که علاوه بر غذای خودت غذای زهره رو هم برمیداری و داد زهره رو در میاری فکر کنم از سروصداش خوشت میاد .
برنامه غذاییت رو روی عکس باب اسفنجی نوشتن
و شما کلی خوشت اومده و همش میگی باب اسفنجی برنامه منه .
خلاصه خداروشکر مهد رو دوست داری و اصلا اذیتم نمیکنی خدا کنه تا آخر به همین شکل پیش بری .

قند عسلم دوستت دارم فراوووووووووووووووووووووووووووووووون 
بووووووووووووووووووووووس بوووووووووووووووووووووس 
یه دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا عاشقتم 


سبحان به مهد میرود
